سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا

در انتظار ظهور

عامر بن قیس عنبرى مى‏گفت :چهار آیه در قرآن است ، چون شب بخوانم ، باکى برایم نیست که چگونه شب را به سر برم و چون روز بخوانم باکى ندارم که روز را چگونه بگذرانم .

مَّا یَفْتَحِ اللّهُ لِلنَّاسِ مِن رَّحْمَةٍ فَلاَ مُمْسِکَ لَهَا وَمَا یُمْسِکْ فَلاَ مُرْسِلَ لَهُ مِن بَعْدِهِ وَهُوَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ

چون خدا رحمتى را براى مردم بگشاید ، بازدارنده‏اى براى آن نیست ، و چون بازدارد ، بعد از او فرستنده‏اى برایش وجود ندارد ، او تواناى شکست‏ناپذیر و حکیم است .
وَإِن یَمْسَسْکَ اللّهُ بِضُرٍّ فَلاَ کَاشِفَ لَهُ إِلاَّ هُوَ وَإِن یُرِدْکَ بِخَیْرٍ فَلاَ رَادَّ لِفَضْلِهِ یُصِیبُ بِهِ مَن یَشَاءُ مِنْ عِبَادِهِ وَهُوَ الْغَفُورُ الرَّحِیمُ

و اگر خدا گزند و آسیبى به تو رساند ، آن را جز او برطرف کننده‏اى نیست ، و اگر براى تو خیرى خواهد ، فضل و احسانش را دفع کننده‏اى نیست ؛ خیرش را به هر کس از بندگانش بخواهد مى‏رساند و او بسیار آمرزنده و مهربان است .
وَمَا مِن دَابَّةٍ فِى الْأَرْضِ إِلاَ عَلَى اللّهَ رِزْقُهَا وَیَعْلَمُ مُسْتَقَرَّهَا وَمُسْتَوْدَعَهَا کُلٌّ فِى کِتَابٍ مُبِینٍ
و هیچ جنبده‏اى در زمین نیست ، مگر این که روزىِ او برخداست ، و [ او ]قرارگاه واقعى و جایگاه موقت آنان را مى‏داند ؛ همه در کتابى روشن ثبت است .

 سَیَجْعَلُ اللّهُ بَعْدَ عُسْرٍ یُسْراً

 خدا به زودى پس از سختى و تنگنا ، فراخى و گشایش قرار مى‏ دهد


+نوشته شده در سه شنبه 90/6/22ساعت 10:31 صبحتوسط سیدمحمدرضا سبحانی نیا | نظرات ( ) |



حضرت ذوالقرنین عبورش به مردمى افتاد که هر کس مردگان خود را جلوى خانه‏ اش دفن کرده است ، سبب این کار را پرسید

گفتند : براى آن است که هر صبح و شام نظرمان بر قبور اشخاصى که مثل ما بوده‏ اند و با آن‏ها زندگى کرده بودیم بیفتد تا از مرگ غفلت نکنیم و به فکر عاقبت کار خویش باشیم ؛ زیرا مى‏ دانیم که یک روزى ما هم مانند آنان مقیم برزخ خواهیم شد


از طرفى دید منازل آنان درب ندارد ، پرسید این چه وضع است ؟

جواب دادند : براى آن که بین ما دزد و خائن نیست ، خداوند به هر کس هر چه عطا کرده به همان قانع است و هرگز دست به طرف مال کسى دراز نمى‏کند و ما را حاکم و پادشاه نیست ؛ زیرا همه ما موظف به رفع نزاعیم و از طرفى نزاعى بین ما رخ نمى‏ دهد ، بلکه آن قدر با هم مهربانیم که وقتى زندگى ما را نظر مى‏ کنى انگار همه با هم یکى هستیم و آن چنان بر هواى نفس غالبیم که نفعى را به غیر حق به طرف خود نمى‏ کشیم و بین ما دروغ وجود ندارد ؛ زیرا دروغ مقدمه جلب نفع از براى خود و ضرر به دیگرى است و ما نفع غیر را به منفعت خود ترجیح مى‏ دهیم و ما پدران خود را نیز این چنین یافتیم .

ذوالقرنین گفت : چگونه است که همه شما را خرسند و خندان مى‏ بینیم و مثل این که غم و اندوهى در بین شما وجود ندارد

گفتند : براى این است که هر چه پیش آید از خدا مى‏ دانیم و او هم هر چه صلاح ماست براى ما مقرّر مى‏ دارد و هر کس را هر چه صلاح اوست پیش آید باید خندان و خرسند باشد نه غمناک و اندوهگین


+نوشته شده در سه شنبه 90/6/22ساعت 10:26 صبحتوسط سیدمحمدرضا سبحانی نیا | نظرات ( ) |



موسى علیه‏ السلام از جانب حضرت حق به چهار چیز وصیت شد که بر تمام مردم واجب است به این چهار حقیقت توجّه کنند :
1ـ تا نمى‏ دانى خداوند تو را آمرزیده به عیوب مردم کار نداشته باش بلکه در فکر وسیله آمرزش خویش باش.

2ـ تا نمى‏ دانى گنج‏هاى خزائن من تمام شده از براى روزى غصه مخور که آنچه مقدر توست به آن مى‏ رسى .

3 ـ تا نمى‏ دانى سلطنت و حکومت من خاتمه پیدا کرده به کسى امیدوار مباش .

4 ـ تا خبر مرگ شیطان این دشمن خطرناک به تو نرسیده از مکر او ایمن مباش .

به حضرت وحى شد :
مرا دوست داشته باش و مردم را نیز به محبت من آراسته کن .
عرضه داشت : تو مى‏دانى که تو را از همه بیشتر دوست دارم ، اما بندگانت را چگونه به محبتت بخوانم ؛ پاسخ آمد نعمت‏هایى را که به آن‏ها داده ‏ام به یاد آنان آر تا قدردان نعمت شوند و از این طریق به من علاقه‏ مند گردند ؛ زیرا دل‏ها به احسان صید مى‏ شود


+نوشته شده در سه شنبه 90/6/22ساعت 10:25 صبحتوسط سیدمحمدرضا سبحانی نیا | نظرات ( ) |



رسول خدا صلى‏ الله‏ علیه‏ و ‏آله به مردى که براى زیارت آن حضرت آمده بود فرمود : تو را به چیزى راهنمایى نکنم که به خاطر آن خداوند تو را به بهشت برد ؟

عرضه داشت : آری یا رسول اللّه . فرمود : از آنچه خدا به تو مرحمت فرموده ، بپرداز .

گفت : اگر خودم محتاج‏تر باشم چه کنم ؟

فرمود : ستمدیده‏اى را یارى کن .

گفت : اگر ناتوان‏تر از آن ستمدیده باشم ؟

فرمود : بیخردى را هدایت کن .

گفتم : اگر خود بدبخت و بیخرد باشم بیش از آن که محتاج به راهنمایى است ؟

فرمود : زبانت را جز از خیر حفظ کن 

آیا شاد نیستى که یکى از این صفات در تو باشد و تو را به بهشت کشد؟


+نوشته شده در سه شنبه 90/6/22ساعت 10:23 صبحتوسط سیدمحمدرضا سبحانی نیا | نظرات ( ) |



عدى از با وفاترین یاران امیرالمؤمنین علیه‏السلام و از عاشقان دلباخته آن حضرت بود . عدى به دست پیامبر صلى‏ الله‏ علیه‏ و‏ آله ایمان آورد و در جمل و صفین و نهروان در رکاب امام على علیه‏ السلام براى اعتلاى کلمه حق جنگید و در جمل یک چشمش را در راه خدا از دست داد .
زمانى بین او و معاویه ملاقات دست داد ، معاویه به او گفت : فرزندانت چه شدند ؟ گفت : همه آن‏ها در رکاب على شهید شدند . معاویه گفت : على در حق تو انصاف روا نداشت که فرزندانش زنده ماندند ، ولى فرزندان تو در رکابش کشته شدند .

عدى گفت : آه که من انصاف را در حق على رعایت نکردم که او در محراب عبادت شهید شد و من هنوز زنده ‏ام

معاویه گفت : بدان که هنوز قطره ‏اى از خون عثمان باقى است و آن قطره خونخواهى نشود مگر به خون شریفى از اشراف یمن

عدى گفت : سوگند به خداى ، آن دل‏ها که از خشم و غضب نسبت به تو آکنده بود هنوز در سینه‏ هاى ماست و آن شمشیرها که با آن‏ها با تو مى‏ جنگیدیم اکنون بر دوش‏هاى ماست ، اگر قدمى از طریق خدیعت به ما نزدیک شوى قدمى براى ریشه کن کردن شرّت به تو نزدیک شویم

بدان که قطع حلقوم و سکرات مرگ بر ما آسان‏تر است از این که سخن ناهموار در حق محبوبمان على (ع) بشنویم


+نوشته شده در سه شنبه 90/6/22ساعت 10:22 صبحتوسط سیدمحمدرضا سبحانی نیا | نظرات ( ) |



  ابن سیرین مردى بزّاز بود ، مى‏گوید : در بازار شام در مغازه خود براى فروش پارچه نشسته بودم ، زنى جوان وارد مغازه شد در حالى که حجاب کامل اسلامى را رعایت کرده بود !
از من درخواست چند نوع پارچه کرد ، آنچه مى‏خواست به او عرضه کردم ، گفت :  پسر سیرین ! این‏بار پارچه سنگین است و مرا طاقت حمل آن به منزل نیست ، شما این‏بار را به خانه من بیاور و در آنجا قیمتش را از من بستان .
من بى‏خبر از نقشه شومى که او براى من کشیده ، بار پارچه را به دوش گذاشته و به دنبال او روان شدم ، چون وارد دالان خانه گشتم درب را قفل زد و حجاب از روى و موى برداشت و در برابر من کمال طنازى و عشوه‏گرى آغاز نمود ، تازه بیدار شدم که به دام خطرناکى گرفتار آمده‏ام ، بدون این که خود را ببازم ، همراهش به اطاق رفتم ، او را خام کردم ، سپس محل قضاى حاجت را از او پرسیدم ، گفت : گوشه حیات است ، به محل قضاى حاجت رفتم ، در آنجا از افتادن به خطر زنا به حضرت دوست نالیدم ، آن گاه تمام هیکل و لباسم را به نجاست آلوده کردم و با همان منظره نفرت‏آور بیرون آمدم .
چون زن جوان مرا به این حال دید سخت عصبانى شد و انواع ناسزاها را نثار من کرد .
سپس درب خانه را گشود و مرا از خانه بیرون کرد ، به منزل خود رفتم ، لباس‏هایم را عوض کردم و بدن را از آلودگى شستم ، عنایت خدا به خاطر ورعى که به خرج دادم هم چنان که به خاطر ورع یوسف ، شامل حال یوسف شد شامل حالم شد و از آن پس در غیب به روى دلم باز شد و علم تعبیر خواب به من مرحمت شده و بخشیده شد .


+نوشته شده در سه شنبه 90/6/22ساعت 10:16 صبحتوسط سیدمحمدرضا سبحانی نیا | نظرات ( ) |



مرحوم نراقى در معراج السعاده نقل کرده است که در بصره زنى به نام شعوانه زندگى مى‏کرد که خواننده و موسیقى‏دان بسیار خوبى بود و سه هنر داشت: خوب نى مى‏زد، خوب مى‏رقصید و خوب مى‏خواند. طبیعتاً، چند شاگرد هم داشت و مجلسى در بصره براى خوشگذرانى ترتیب داده‏ نمى‏شد مگر این‏که این خانم در آن دعوت بود.

نقل است روزى براى شرکت در یکى از همان مجالس مى‏رفت که دید صداى ناله شدیدى از داخل خانه‏اى بلند است. به یکى از شاگردانش گفت: برو ببین در این خانه چه خبر است! دختر رفت و هر چه آن‏ها منتظر ماندند برنگشت. به شاگرد دیگرش گفت: چرا او نیامد؟ برو ببین چه خبر است! این یکى هم رفت و دیگر نیامد. به سومى گفت: تو برو و زود برگرد! سومى هم رفت و نیامد. لاجرم، خودش داخل شد و پرسید: این‏جا چه خبر است؟ گفتند: خانم این‏جا نه مجلس مردگان است نه زندگان؛ این‏جا مجلس روح است؛ مجلس معناست. گفت: این‏ها چرا گریه مى‏کنند؟ گفتند: گوش بده متوجه مى‏شوى! گوش داد و دید یک نفر براى مردم صحبت مى‏کند. اتفاقاً، سخنان گوینده به این دو آیه قرآن رسیده بود:

«إِذا رَأَتْهُمْ مِنْ مَکانٍ بَعِیدٍ سَمِعُوا لَها تَغَیُّظاً وَ زَفِیراً».

وقتى [آن آتش سوزان‏] آنان را از مکانى دور ببیند، از آن، خشم و خروشى هولناک بشنوند.

در روز قیامت، هنگامى که چشم مردم از دورترین راه به جهنم بیفتد، با این‏که فاصله‏شان با جهنم زیاد است، صداى خشم آتش و فریاد عذاب را مى‏شنوند. بعد، این آیه را خواند:

«إِذا أُلْقُوا فِیها سَمِعُوا لَها شَهِیقاً وَ هِیَ تَفُورُ».

هنگامى که در آن افکنده شوند از آن، در حالى که در جوش و فوران است، صدایى هولناک و دلخراش مى‏شنوند.

آرى، وقتى جهنمى‏ها را داخل جهنم بریزند، فریاد بر مى‏آورند این‏جاست که باید بر سر خود بزنیم، واى بر ما!

شعوانه لحظاتى در این دو آیه تأمّل کرد و به خود گفت: اگر الان قیامت باشد و من جزو جهنمى‏ها باشم و در آتشم بیندازند کارم تمام‏ است. یک دفعه، از این فکر منقلب شد و در جا غش کرد. بعد که به هوش آمد به گوینده مجلس گفت: من زن معصیت‏کارى هستم. اگر با خدا آشتى کنم، توبه‏ام پذیرفته است؟ گوینده گفت: خانم، هر چه هم گناهت فراوان باشد قبول است، گرچه به اندازه گناهان شعوانه باشد. وقتى فهمید در شهر بصره بدترین زنان و انسان‏ها را به او مثل مى‏زدند دوباره غش کرد.

مرحوم نراقى مى‏گوید: آخرین بار، شعوانه به گونه‏اى به هوش آمد و کارش به جایى رسید که مایه عبرت زنان و مردان بصره شد. در اثر توبه، گوشت و پوستش آب شد و بدن جدیدى پیدا کرد، اما مانند ترکه خشک شده بود. یک شب که سر به سجده گذاشته بود و اشک مى‏ریخت، مى‏گفت: من که در این دنیا به دلیل پشیمانى از گناه مانند ترکه شدم، در قیامت چه خواهم شد؟ تا نصف شب در این فکر بود و گریه مى‏کرد. نیمه شب بود که در همان اتاق و حال سجده صدایى شنید که مى‏گفت: به همین حال باش و بگذار قیامت بیاید تا ببینى چگونه با کَرَمم با تو رفتار مى‏کنم.

این تحوّل تأثیر یک لحظه فکر کردن بود.


+نوشته شده در سه شنبه 90/6/22ساعت 10:7 صبحتوسط سیدمحمدرضا سبحانی نیا | نظرات ( ) |



نقل کرده‏اند که روزى روباهى به گرگى رسید که دنبه‏اى به دندان داشت. گرگ بینوا پس از سه چهار روز گرسنگى کشیدن تازه توانسته بود این غذا را به دست آورد که روباه به او گفت: جناب گرگ، خدا روزى دهنده است؛ خداوند لطف دارد؛ ببین چه گوسفندهایى به این منطقه فرستاده تا تو را غرق نعمت کند و ...! خلاصه، آن قدر از گرگ تعریف کرد که او را فریب داد. در نهایت هم از او پرسید: این چیست که به دست آورده‏اى؟ گرگ دهانش را باز کرد و گفت: دنبه! بازکردن دهان همان و افتادن دنبه از دهان گرگ و فرار کردن روباه همان. پس از آن، هر کس به روباه مى‏رسید و مى‏گفت: در دهانت چه دارى؟ او دندانش را محکم روى دنبه مى‏فشرد و مى‏گفت: «چربى»!

این انسان‏ها از این دسته حیوانات هستند. یعنى اول دیگران را مغرور مى‏کنند و بعد کلاه سرشان مى‏گذارند؛ از مردم تعریف مى‏کنند و بعد آنها را زمین مى‏زنند و همه چیزشان را مى‏گیرند، آن هم به گونه‏اى که خودشان احساس نکنند.

این کار انسان شیطان صفت است؛ مثلًا، کسى که ماشینش فروش نمى‏رود، آن را پیش دلال مى‏برد و او با کلک آن را مى‏فروشد. این خیلى بد است که وقتى مردم خودشان نمى‏توانند سر کسى کلاه بگذارند، مى‏گویند پیش فلانى برویم تا او برایمان بفروشد! هر چند عده‏اى کلاه گذاشتن به سر مردم را زرنگى و کاسبى و اهل معامله بودن مى‏دانند.


+نوشته شده در سه شنبه 90/6/22ساعت 10:4 صبحتوسط سیدمحمدرضا سبحانی نیا | نظرات ( ) |



مردى در مدینه زندگى مى‏کرد که کارش دزدى بود، ولى بروز نمى‏داد. شب‏ها دزدى مى‏کرد و صبح قیافه ظاهرالصلاحى داشت. نیمه شب، از دیوار خانه‏اى بالا رفت. چهار اتاق خانه پر از اسباب زندگى بود و زن سى ساله تنهایى هم در آن زندگى مى‏کرد. با خودش گفت: امشب، سفره ما دو برابر شد. هم خانه را مى‏بریم و هم صاحبخانه را!

در این فکرها بود که یکى از آن برق‏هاى الهى به او زد و یک لحظه قیامت خود را مرور کرد: کدام شب هم دزدى کردم و هم به ناموس‏ مردم دست دراز کردم؟ در قیامت که فریادرسى نیست، اگر خدا مرا محاکمه کند چه جوابى بدهم؟

با این فکر، از دیوار پایین آمد و گفت: مولاى من! من هر شب به دزدى رفتم و مال مردم را بردم، اما امشب تو فکر مرا بردى! با این حال، خیلى به او سخت گذشت و تا صبح قیافه آن زن در نظرش مجسم مى‏شد.

صبح به مسجد آمد. مردم به پیامبر گفتند: یا رسول اللَّه، خانمى با شما کار دارد. فرمود تا داخل مسجد بیاید. زن گفت: پدر و مادرم مرده‏اند. خانه‏اى دارم با چند اتاق پر از اسباب زندگى، اما شوهرم هم مرده است. دیشب شبحى روى دیوار دیدم. نمى‏دانم خیالاتى شده‏ام یا کسى مى‏خواست دزدى کند. لطفاً درد مرا درمان کنید! پیامبر، صلى‏الله‏علیه‏وآله، فرمود: مشکلت چیست؟ گفت: امشب مى‏ترسم در آن خانه تنها باشم. اگر کسى زن ندارد، مرا براى او عقد کنید! پیامبر رو به جمعیّت کرد و آن دزد را دید. از او پرسید: زن دارى؟ گفت: نه! فرمود: پول دارى عروسى کنى؟ زن گفت: آقا، پول نمى‏خواهم. همین طور خوب است. فرمود: آقا، این خانم را مى‏خواهى؟ آماده‏اى او را برایت عقد کنم؟ گفت: هر چه شما بفرمایید! پیامبر عقد را جارى کردند و فرمودند: معطل نشو! دست خانمت را بگیر و برو!

با هم به منزل رفتند. دزد نگاهى به اتاق‏ها کرد و در حالى که چشمانش از گریه سرخ شده بود گفت: خانم، آن دزد دیشبى من بودم. براى رضاى خدا از شما گذشتم و خدا این‏گونه به من مرحمت فرمود


+نوشته شده در سه شنبه 90/6/22ساعت 9:59 صبحتوسط سیدمحمدرضا سبحانی نیا | نظرات ( ) |



در جنگ صفین، ابن عباس متوجه شد که حضرت امیرمؤمنان‏علیه السلام به این سو و آن سو مى‏نگرند، از آن حضرت علت را پرسید فرمودند به زوال شمس دقت مى‏کنم که آیا ظهر شده است؟

ابن عباس گفت: چرا؟ حالا وقت نماز است؟ امام فرمود: اصلا من براى نماز مى‏جنگم . امیرالمومنین حتى در میدان جنگ نماز را از اول وقت‏به تاخیر نمى‏اندازد زیرا مقتدایش حضرت رسول اکرم‏صلى الله علیه وآله به او فرموده بود:

«ولا تؤخرها فان فى تاخیرها من غیر علة غضب الله عزوجل‏»

(اى على نماز را تاخیر میفکن زیرا در تاخیر افکندن آن بدون علت و جهت موجب خشم و غضب خداوندى خواهد بود)


+نوشته شده در یکشنبه 90/6/20ساعت 12:2 صبحتوسط سیدمحمدرضا سبحانی نیا | نظرات ( ) |



   1   2      >