سفارش تبلیغ
صبا

در انتظار ظهور

پهلوانى از بیابانى مى گذشت .
خرسى را دید که در تله اى گرفتار شده بود.
پهلوان خرس را نجات داد.
خـرس نـیز با او دوست شد وپس ازآن , همه جا همراه او بود.
روزى حکیمى به پهلوان گفت : خرس یک حیوان نااهل است .
دوستى با نااهلان نیز روا نیست .
به دوستى خرس دل مبند.
پـهلوان سخن حکیم را گوش نکرد.
تا آن که روزى خرس و پهلوان در گوشه اى خوابیده بودند.
از قـضـا مـگسى به سراغ خرس آمد.
خرس هر چه با دستش آن مگس را رد مى کرد, باز مگس مى آمد و او را آزار مـى داد.
سـرانجام خرس برخاست و رفت از کنار کوه ,سنگى بزرگ برداشت و آورد.
چون دیـد آن مگس روى صورت پهلوان نشسته است , آن سنگ بزرگ را با خشم روى آن مگس انداخت تـااورابـکـشـد, در نـتـیجه سر پهلوان , زیر آن سنگ بزرگ کوفته شد و او جان داد.
این بود نتیجه ی دوستى با خرس که به دوستى خاله خرسه معروف است .
 


+نوشته شده در شنبه 89/1/14ساعت 12:42 صبحتوسط سیدمحمدرضا سبحانی نیا | نظرات ( ) |



مـردى بـا آن کـه پـدرش از مـؤمنان بود, خدا و معاد را انکار مى کرد و به هیچ یک از اصول و فروع مذهبى پاى بند نبود.
شخصى از او پرسید:چه شده است که با داشتن چنین پدر مؤمن و با تقوایى , توچنین از آب در آمدى ؟ مـرد جـواب داد: اتـفـاقـا پدرم باعث شده است که چنین باشم .
یادم مى آید زمانى که هنوز کودک نـوپـایـى بـودم , هر سحر, پدرم با زور مرا از خواب بیدار مى کرد تا وضو بگیرم و مشغول نماز و دعا شـوم .
ایـن کـاراو آن قـدر بـر مـن سنگین و طاقت فرسا مى آمد که کم کم از عبادت و نمازمتنفر گردیدم و با آن که سال ها از آن ماجرا مى گذرد, هنوز به هیچ یک ازمقدسات و معتقدات مذهبى , علاقه اى ندارم .
 


+نوشته شده در شنبه 89/1/14ساعت 12:42 صبحتوسط سیدمحمدرضا سبحانی نیا | نظرات ( ) |



مرحوم شهید آیة اللّه حاج شیخ فضل اللّه نورى را در زمان مشروطه به دار زدند.
این مجتهد عادل انقلابى , علیه مشروطه ی غیرمشروعه آن زمان قد علم کرد.
با این که اول مشروطه خواه بود, اماچون مـشـروطـه در جـهت اسلام نبود, با آن مخالفت کرد.
عاقبت او راگرفتند و زندانى کردند.
شیخ پـسرى داشت .
این پسر, بیش از بقیه اصرار داشت که پدرش را اعدام کنند.
یکى از بزرگان گفته بـود, مـن بـه زندان رفتم و علت را از شیخ فضل اللّه نورى سؤال کردم .
ایشان فرمود:خود من هم انتظارش را داشتم که پسرم چنین از کار درآید.
چـون شـیخ شهید, اثر تعجب را در چهره آن مرد دید, اضافه کرد:این بچه در نجف متولد شد.
در آن هـنگام مادرش بیمار بود, لذا شیرنداشت .
مجبور شدیم یک دایه  براى او بگیریم .
پس از مـدتى که آن زن به پسرم شیر مى داد, ناگهان متوجه شدیم که وى زن آلوده اى است , علاوه بر آن از دشمنان امیرالمومنین (ع ) نیز بود.... کـار ایـن پـسـر به جایى رسید که در هنگام اعدام پدرش کف می زد.
آن پسر فاسد, پسرى دیگر تحویل جامعه داد به نام کیانورى که رئیس حزب توده شد.


+نوشته شده در شنبه 89/1/14ساعت 12:41 صبحتوسط سیدمحمدرضا سبحانی نیا | نظرات ( ) |



سـعدالدین تفتازانى از پایه گذاران فن بلاغت در عالم اسلام است .
روزى خواست از اندازه ی همت فرزند خود , آگاه شود .
براى همین به او گفت : پسرم ! هدف تو از تحصیل چیست ؟ پسر گفت : تمام همت من این است که از نظر معلومات به پایه ی شمابرسم .
پدر از کوتاهى فکر فرزند , متاثر شد و با تاسف گفت : اگر همت توهمین است , هرگز به نیمى از مـراتب علمى من نخواهى رسید , زیرا افق فکر تو بسیار کوتاه است .
من سعدالدین که پدر تو هستم آوازه ی عـلـمى امام صادق (ع ) را شنیده و از مراتب دانش او آگاه بودم .
در آغاز تحصیل تمام همت من این بود که به پایه ی علمى این شخصیت بى همتا برسم .
من با این همه همت بلند , به این درجه از علم رسـیده ام که مشاهده مى کنى و مى بینى که هرگز در خور قیاس با مقام علمى آن پیشواى بزرگ نیست .
تو که اکنون چنین همت کوتاهى دارى به کجا خواهى رسید؟


+نوشته شده در شنبه 89/1/14ساعت 12:40 صبحتوسط سیدمحمدرضا سبحانی نیا | نظرات ( ) |



یـکـى از نقاشان بزرگ روزگار , در کودکى , هنگامى که به مدرسه مى رفت , بسیار نامرتب و شلوغ بـود .
نـه خـود درس مـى خـواند و نه مى گذاشت سایر شاگردها به درس استاد گوش فرا دهند .
روزى استاد او را به حضور طلبید تا در خلوت پندش دهد و عاقبت بازیگوشى و سهل انگارى را به او گوشزد نماید .
در حینى که شاگرد تنبل را نصیحت مى کرد , مشاهده نمود که وى با قطعه زغالى , روى زمـیـن , تـصـاویرزیبایى را نقش مى زند .
استاد با تجربه به فراست دریافت که آن کودک براى نـقـاشـى آفریده شده است .
براى همین با پدرش صحبت کرد و او را به تغییر دادن رشته ی تحصیلى فـرزنـدش تـرغـیـب نمود .
بعدها که آن کودک , نقاش بزرگى شد , صحت پیش بینى آن آموزگار هوشمند , پدیدار گردید .
از ادیسون پرسیدند که چرا اکثر جوانان به قله هاى موفقیت دست پیدا نمى کنند؟ وى جواب داد: چون در مسیرى که استعدادش را دارند گام نمى زنند .
 


+نوشته شده در شنبه 89/1/14ساعت 12:39 صبحتوسط سیدمحمدرضا سبحانی نیا | نظرات ( ) |



شـیـخ مـفید (ره ) در خواب دید: فاطمه زهرا (س ) در حالى که دست حسن (ع ) و حسین (ع ) را در دست داشت پیش او آمد و رو به او فرمود : یا شیخ , به این دو کودک , فقه را تعلیم بده .
شیخ مفید از خواب بیدار شد .
تعجب کرد از این که فاطمه زهرا (س) به همراه حسنین بیاید و بگوید به آنها تعلیم بده .
روزى شیخ در جلسه ی درس نشسته بود .
ناگهان زنى را دید که دست دو پسرش را در دست داشت و در بـرابـرش ایـستاده بود .
زن به شیخ مفید گفت : یا شیخ به این دو کودک ( سید رضى و سید مرتضى ) , فقه را تعلیم بده .
شـیخ مفید که تعبیر خوابش را دریافته بود , آن دو کودک را به بهترین وجه پرورش داد تا جایى که سید رضى و سید مرتضى از مفاخر جهان تشیع گردیدند .
روزى شـیـخ مفید مقدارى سهم امام به این دو کودک داد که به مادرشان بدهند .
مادر آنها پول را قـبـول نـکرد و گفت : سلام مرا به شیخ ‌مفید برسانید و بگویید پدرمان مغازه اى به ارث گذاشته اسـت .
مـادرمـان , مال الاجاره این مغازه را مى گیرد و خرج مى کند , لذا احتیاج زیادى نداریم و با قناعت زندگى مى کنیم .
 


+نوشته شده در شنبه 89/1/14ساعت 12:38 صبحتوسط سیدمحمدرضا سبحانی نیا | نظرات ( ) |



در زمـان پـیـغمبر اکرم (ص) , طفلى بسیار خرما مى خورد .
هر چه او را نصیحت مى کردند که زیاد خوردن خرما ضرر دارد , فایده نداشت .
مادرش تصمیم گرفت او را به نزد پیغمبر(ص ) بیاورد تا او را نـصـیـحت کند .
وقتى او را به حضور پیغمبر آورد , از پیغمبر خواست تا به طفل بفرماید که خرما نخورد , اما آن حضرت فرمود: امروز بروید و او را فردا دوباره بیاورید .
روز دیـگر زن به همراه فرزندش خدمت پیغمبر(ص ) حاضر شد .
حضرت به کودک فرمود که خرما نـخورد .
در این هنگام زن , که نتوانست کنجکاوى و تعجب خود را مخفى کند , از ایشان سؤال کرد: یا رسول اللّه , چرا دیروز به او نفرمودید خرما نخورد؟ حـضـرت فـرمـود: دیـروز وقتى این کودک را حاضر کردید , خودم خرما خورده بودم و اگر او را نصیحت مى کردم , تاثیرى نداشت .
امـام صـادق (ع ) فـرمود: به راستى هنگامى که عالم به علم خود عمل نکرد , موعظه ی او در دل هاى مردم اثر نمى کند , همان طور که باران از روى سنگ صاف مى لغزد و در آن نفوذ نمى کند.


+نوشته شده در شنبه 89/1/14ساعت 12:37 صبحتوسط سیدمحمدرضا سبحانی نیا | نظرات ( ) |



مـى گـویـند: زنى دیوانه شد و او را به دارالمجانین بردند.
براى معالجه اش هر کار کردند فایده اى نـبـخشید .
این زن هر روز صبح , دیوانه ها را دور خودش جمع مى کرد و مى گفت : من یک شوهر زیبا دارم .
یک پسر و یک دختر خوشگل دارم .
ماشین سوارى قشنگى داریم .
عصر به عصر که شوهرم از سـر کـار مـى آیـد , پـشت فرمان ماشین مى نشیند و من و بچه ها هم عقب ماشین مى نشینیم .
از قصرمان که درشمیران است مى رویم به ویلایى که داریم و در آنجا تفریح مى کنیم .... بـعد از تحقیقات درباره ی کودکى این زن , معلوم شد که وى در زمان درس خواندن آمال و آرزوهاى عـجـیبى داشته است , مثلا آرزو داشته است که شوهر آینده اش یک ادارى عالى رتبه و خوش قیافه بـاشد , بچه هاى آنها , قصر و ویلایشان , ماشین و ...
چنین و چنان باشد.
سالها با این آرزوها زندگى مـى کـنـد تـا ایـن کـه از قـضـا به همسرى مردى عادى , فاقد زیبایى و ثروت در مى آید .
زندگى مـشـتـرکـشـان را در خـانـه اى کـوچـک و اجـاره اى آغـاز مـى کـنـنـد و صـاحـب فـرزنـد نـیز نـمـى شـونـد.
عـمـلـى نـشدن آرزوها , چنان روان زن بیچاره را آزار مى دهد تا سرانجام دیوانه اش مى کند .


 نکته :

  رؤیـایـى بار آمدن کودک , بیشتر بر اثر تلقینى است که از طرف اطرافیان به ذهن او تزریق مـى شـود .
خـصـوصا پدر و مادر , به فرزند خودوعده هایى ندهند که توان انجام دادن آن را نداشته بـاشند تا نتیجه اش این بشود که او یک عمر در رؤیاهاى خیالى خود پرواز کند و هیچ وقت دسترسى به آن نداشته باشد .


+نوشته شده در شنبه 89/1/14ساعت 12:37 صبحتوسط سیدمحمدرضا سبحانی نیا | نظرات ( ) |



خـانـواده اى از دسـت فرزند شرورشان کلافه شده بودند.
بى ادبى فرزند خردسال , پدر و همه اهل منزل را رنج مى داد.
بیرون از منزل نیز کسى از آزار و اذیت او آسایش نداشت .
پدر نیز هر بار او را به باد کتک مى گرفت , به امید این که بر اثر تنبیه , دست از کارهاى زشت بردارد , اما فایده اى نداشت .
روزى دسـت فـرزنـد خـود را گرفت و نفس زنان , نزدحضرت ابوالحسن (ع ) آورد و از وى شکایت کـرد .
حـضـرت نـگـاهـى بـه آن مـرد کـرد و خـواسـت راه و روش تربیت کردن را به او بیاموزد .
فرمود: فرزندت را نزن .
مرد از خودش پرسید: پس چگونه فرزندم را تربیت کنم .
منتظر بود تا ادامه ی کلام امام را بشنود .
امام ادامه داد: براى ادب کردنش از او دورى و قهر کن .
مـرد گـویا دنیاى جدیدى در تربیت فرزند به رویش گشوده شد .
در همان لحظه تصمیم گرفت شـیـوه ی قهر و دورى را پیشه ی خود سازد و با فرزندش سخنى نگوید .
در همین فکر بود که ادامه کلام امـام , او را آگـاه تـر کـرد.
امـام فرمود: ولى مواظب باش قهرت زیاد طول نکشد و هر چه زودتر با فرزندت آشتى کن .


 نکته :

  شیوه ی تنبیه بدنى در تربیت کودک هیچ تاثیرى ندارد, بلکه نتیجه ی عکس دارد .
چون علاوه بر عـادت بـه تـنـبیه , عظمت و ابهت پدر ومادر و یا معلم را نزد کودک خدشه دار مى کند و راه براى تربیت بعدى نیز بسته مى شود .


+نوشته شده در شنبه 89/1/14ساعت 12:35 صبحتوسط سیدمحمدرضا سبحانی نیا | نظرات ( ) |



اواخر آن شب زمستانى , مسافران در ایستگاه اتوبوس به انتظار ماشین ایستاده بودند .
مردى تنومند بـا چـهره اى غیر عادى , به همراه طفل شش ساله اش در کنار دیگر مسافران منتظر آمدن اتوبوس بـود.
حـالـت سـرگـیـجه و تهوع , آن طفل بى چاره را راحت نمى گذاشت .
تااین که حال آن طفل مـعصوم بدتر شد و در کنار خیابان استفراغ کرد.
همه فکر مى کردند غذایى آلوده کودک را مسموم کرده است .
کنجکاوى , یکى از مسافران را واداشت از پدر طفل بپرسدفرزندش چه مرضى دارد.
آن مـرد پـس از کمى سکوت با صداى درشتى گفت : فرزندم مریض نیست .
امشب او را به مجلس عیش و نوش یکى از دوستانم بردم وعلى رغم میل کودک , به او شراب خوراندم !
 

نکته :

  فکر مى کنید پرورش این کودک در چنین خانواده اى , چه نتیجه اى به دنبال خواهد داشت .
آیا خیانتى بالاتر از این تصورمى شود؟


+نوشته شده در شنبه 89/1/14ساعت 12:34 صبحتوسط سیدمحمدرضا سبحانی نیا | نظرات ( ) |



   1   2      >