سفارش تبلیغ
صبا

در انتظار ظهور

دیروز جان نثاری زهرا اگر نبود

امروز از ولایت و قران اثر نبود

آن آتشی که خانه زهرا دران بسوخت

رشک غدیروو بغض علی بدشرر نبود

سیلی که خورد فاطمه بهر بقای دین

تاثیر آن جدای زشق القمر نبود

آنجا قمر دو پاره شد این جا قمر گرفت

آنجا خبر زمعجزه این جا خبر نبود

آنجا به شهر مکه این جا مدینه بود

آنجا نبود دختر واینجا پدر نبود

آن جا فراز کوه و دراینجا به کوچه ها

آنجا خدیجه بودراینجا دگر نبود

ماه علی گرفت دراینجا که نیمه روز

هنگامه گرفتن قرص قمر نبود

گویند عده ای سند میخ در کجاست

ما نیز قائلیم که کاش این خبرنبود

اما فشار ضرب درآن گونه خرد کرد

آن سینه را که حاجت گل میخ در نبود

 


+نوشته شده در شنبه 89/2/18ساعت 12:48 عصرتوسط سیدمحمدرضا سبحانی نیا | نظرات ( ) |



 

چرا مادر نماز خویش را بنشسته مى خواند؟!

 ز فضّه راز آن پرسیدم و گویا نمى داند!

نفَس از سینه اش آید به سختى، گشته معلومم

 که بیش از چند روزى پیش ما، مادر نمى ماند!

به جان من، تو لب بگشا مرا پاسخ بده فضّه!

که دیده مادرى از دختر خود رو بپوشاند؟!

الهى! مادرم بهر على جان داد، لطفى کن

 که جاى او، اجل جان مرا یکباره بستاند!

به چشم نیمْ باز خود، نگاهم مى کند گاهى

 کند از چهره تا اشک غمم را پاک و نتواند!

دلم سوزد بر او، امّا نمى گریم کنار او

 مبادا گریه من، بیشتر او را بگریاند!

کنار بسترش تا صبحدم او را دعا کردم

 که بنشیند، مرا هم در کنار خویش بنشاند

بسى آزار از همسایگانش دید و، مى بینم

 دعا درباره همسایگانش بر زبان راند

 

 


+نوشته شده در شنبه 89/2/18ساعت 12:45 عصرتوسط سیدمحمدرضا سبحانی نیا | نظرات ( ) |



بر احوالم ببار ای ابر اشگ از آسمان امشب

که من با دست خودسازم گلم در گل نهان امشب

مکن ایدیده منع¬ام گر بجای اشگ خونبارم

که میگریم من از هجران زهرای جوان امشب

حسن نالان حسین گریان پریشان زینبم از غم

چسان آرام بنمایم من این بی مادران امشب

نشینم تا سحرگه بر سر قبرت من دلخون

چو بلبل از فراقت سر کنم آه و فغان امشب

گرفتم آنکه برخیزم بسوی خانه برگردم

چگویم گر زمن خواهند مادر کودکان امشب

زمین با پیکر رنجیده زهرا مدارا کن

که این پهلو شکسته برتو باشد میهمان امشب


+نوشته شده در شنبه 89/2/18ساعت 12:44 عصرتوسط سیدمحمدرضا سبحانی نیا | نظرات ( ) |



 

اى هماى ملکوتى! که شکسته پر تو؟!

 که به زیر پر و بال ست ز محنت، سر تو!

اى بهارى که شد از فیض تو، هستى خرّم

 گشته پژمرده چو پاییز چرا منظر تو؟!

ترجمان غم پنهانى و رنجورى توست

این همه گریه اطفال تو بر بستر تو

سبب رنج و دواى تو ز من مى طلبند

 پرسش انگیزْ نگاه پسر و دختر تو

چهره از من ز چه پنهان کنى اى دخت رسول؟!

 علیّم من، پسرِ عمّ تو و همسر تو!

واى از آن لحظه و آن منظره طاقت سوز

 دیدن میخ در و غرقه به خون پیکر تو

درد دل هاى تو با جسم تو شد دفن به خاک

 سوخت جان على از قصّه دردآور تو


+نوشته شده در شنبه 89/2/18ساعت 12:43 عصرتوسط سیدمحمدرضا سبحانی نیا | نظرات ( ) |



 

فاطمه زیباترین واژه هاست

فاطمه ناموس شاه لافتی است

فاطمی بودن تشیع بودن است

فاطمه راه علی پیمودن است

فاطمه آلاله آلاله هاست

فاطمه سوز و گداز ناله هاست

فاطمه گنجینه ای از خاتم است

 فاطمه چشم و چراغ عالم است

فاطمه روح علی جان علیست

فاطمه هم عهد و پیمان علیست

فاطمه تفسیر یاسین است و بس

باغ هستی را گل آذین است و بس

فاطمه سبزینه سبزینه هاست

فاطمه آوای وای سینه هاست

نی توان گفتن زنی مانند اوست

قلب احمد از ازل پیوند اوست

فاطمه از هر پلیدی عاری است

فاطمه فرهنگی از بیداری است

فاطمه یعنی زمین یعنی زمان

فاطمه یعنی حدیث قدسیان

فاطمه یعنی زمین یعنی زمان

فاطمه یعنی حدیث قدسیان

فاطمه یعنی ثریا تا سمک

فاطمه یعنی مدینه تا فدک

فاطمه دریای عصمت را در است

فاطمه جامی است کز کوثر پر است

فاطمه راز هزاران رازهاست

فاطمه خود برترین اعجاز هاست

کعبه را آیینه روی فاطمه است

پنج تن را آبروی فاطمه است

فاطمه یک یادبود ماندنی است

فاطمه تنها سرود خواندنی است

فاطمه علامه ساز مکتب است

فاطمه آموزگار زینب است

فاطمه رمز تماس با خداست

فاطمه تاج عروسان سماست

آسمان هم خاکسار فاطمه است

یا علی مولا شعار فاطمه است

فاطمه سر چشمه پوشیدگی است

فاطمه چون غنچه در جوشیدگی است

بی حجابان را نخوانی فاطمه

بی نقابان را ندانی فاطمه

فاطمه از مادر عیسی سر است

فاطمه خیر کثیر کوثر است

مریم ازر زاده ز عیسی یک نوید

یازده عیسی شد از زهرا پدید

مکه گر ام القرای عالم است

فاطمه مام رسول خاتم است

فاطمه رمز و کلید جدول است

فاطمه یعنی که حرف اول است

فاطمه فصل گل گلریزی است

برگ زرد موسم پاییزی است

فاطمه مرگ نبی را دیده است

فاطمه اشک علی را دیده است

درسه قالب فاطمه یک روح بود

در دل طوفان علی را نوح بود

گر علی (ع)کون و مکان را لنگر است

فاطمه لنگر برای حیدر است

فاطمه طراح یک برنامه است

بر علیه دولت خود کامه است

فاطمه بر حق کشیها ناظر است

فاطمه در هر محاکم حاضر است

فاطمه روز کشاکش با علیست

فاطمه تکیه کلامش یا علیست

کینه توزان دست مولا بسته اند

پهلوی صدیقه را بشکسته اند

خطبه زهرا چه غوغا می کند

دست های بسته را وا می کند

 پشت در رنگین زخون فاطمه است

چرخ گردون واژگون فاطمه است

فاطمه گنجینه ای از جام هاست

فاطمه رنگین کمان نام هاست

فاطمه خورشید پشت ابرهاست

فاطمه مخفی ترین قبرهاست

 

 


+نوشته شده در شنبه 89/2/18ساعت 12:34 عصرتوسط سیدمحمدرضا سبحانی نیا | نظرات ( ) |



 

حیف از فاطمه آن نخل جوان       که خم از باد اجل شد ناگاه
حیف از آن گوهر ارزنده که بود       در جهان خیل نکویان را شاه
حیف از آن شمع فروزنده که بود       پرتو آن طرب‌افزا غم‌گاه
بود از پاکی طینت تا بود       عفتش همدم و عصمت همراه
بود ذیل وی از آلایش دور       پاک دامان وی از لوث گناه
روز و شب تا به جهان داشت مقام       بود آن رشک خور و خجلت ماه
خرم از چهره‌اش این هفت اقلیم       روشن از عارضش این نه خرگاه
چون شد آن سرو قد لاله عذار       از سموم اجلش حال تباه
سرو ازین غصه به بر جامه درید       لاله زین غم ز سرافکنده کلاه
ریخت در فرقتش آن خاک بسر       کرد در ماتمش این جامه سیاه
چون شد از دار فنا سوی بهشت       جانش از شوق ملاقات الله
رخت بربست از این غمخانه       بار بگشاد در آن عشرتگاه
کلک هاتف پی تاریخ نوشت       رفت از دار فنا فاطمه آه


+نوشته شده در شنبه 89/2/18ساعت 12:29 عصرتوسط سیدمحمدرضا سبحانی نیا | نظرات ( ) |



 

به تسلای دلم لب بگشا محتاجم
گره افتاده به کارم به دعا محتاجم
بین این مردم بی درد ، غریب افتادم
به خدا بیشتر از پیش تو را محتاجم
من که خود داروی درد همه عالم هستم
حال از گوشه چشمت به دوا محتاجم
خجلت از روی تو پاشیده ز هم بنیادم
ای قدت خم شده به عصا محتاجم
رشته عمر علی بنده به مویی شده است
من به یاری تو ای عقده گشا محتاجم
روبگیر از من دل خسته ولی با من باش
ساقیم لیک به تو آب بقا محتاجم


+نوشته شده در شنبه 89/2/18ساعت 12:23 عصرتوسط سیدمحمدرضا سبحانی نیا | نظرات ( ) |



هفته ای از هجرت گل رفته است
گل به جنت نزد بلبل رفته است
باغبان تنهای تنها مانده است
در فراقش اشک خون افشانده است
باغبان را کار غیر از آه نیست
محرم اسرار او جز چاه نیست
باغ را با یاد گل می بوید او
خاک را از خون گل می شوید او
رفته گل با خود صفا را برده است
صبر و تاب غنچه ها را برده است
غنچه ها از غم ز پا افتاده اند
دامن مِهر گل از کف داده اند
غنچه ها با داغ و غم جوشیده اند
در فراق گل سیه پوشیده اند
غنچه ای افسرده گشته نوحه گر
آمده با گردن کج پشت در
غنچه ای دیده پُر اختر می کند
در غم گل ختم کوثر می کند
غنچه ای هم جوش با پاکی گل
کرده برسر چادر خاکی گل
غنچه ای در سجده در محراب گل
می رود در خواب و بیند خواب گل


+نوشته شده در شنبه 89/2/18ساعت 12:9 عصرتوسط سیدمحمدرضا سبحانی نیا | نظرات ( ) |



خدا برای دل من تو را نگه دارد
به درد عشق تو ام مبتلا نگه دارد
دعا کنم که خدا سایه تو را زهرا
همیشه روی سر مرتضی نگه دارد
تو را که از همه گل ها لطیف تری و سری
ز چشم زخم حسودان جدا نگه دارد
تمام هستی خود را علی دهد صدقه
تو را امید دلم تا خدا نگه دارد
تو مادری و به غمخانه ام فروغ صفا
خدا تو را به سر بچه ها نگه دارد
مرا که این همه دشمن کمر به کین بسته
دعای خیر تو از هر بلا نگه دارد
به پیشواز من آیی به پشت در زهرا
اگرچه فضه تورا روی پا نگه دارد


+نوشته شده در شنبه 89/2/18ساعت 12:8 عصرتوسط سیدمحمدرضا سبحانی نیا | نظرات ( ) |



منشین کنار بستر بیمار غربتت
خون بارم از دو دیده ز دیدار غربتت
بهر چه باغبان ، به تماشا نشسته ای
دیگر گلی نمانده به گلزار غربتت
کم گریه کن برابر چشمم ،دگر علی
سنگین بود به دوش دلم بار غربتت
بر صورتت نشسته علی گرد بی کسی
بر صورتم نظاره کن آثار غربتت
آنجا که درد غربت تو ناخریده ماند
تنها شدم به سینه خریدار غربتت
نیلوفری شدم من و در باغ شعله ها
پیچیدم ای بهار به دیوار غربتت
بر لوح سینه ام ، قلم میخ در کشید
با یک لگد هزار نمودار غربتت
بهتر که شد شکسته به ضرب غلاف تیغ
دستی که وا نکرد گره از کار غربتت


+نوشته شده در شنبه 89/2/18ساعت 12:5 عصرتوسط سیدمحمدرضا سبحانی نیا | نظرات ( ) |



   1   2   3   4   5   >>   >